می‏گويند قوانين عصر برق و هواپيما و فضانورد نمی‏تواند عينا همان قوانين‏ عصر چراغ نفتی و اسب و قاطر و الاغ باشد . جواب اينست كه شك نيست كه‏ در عصر برق و هواپيما مسائل جديدی رخ می‏نمايد كه بايد پاسخ خودش را بازيابد ولی هيچ ضرورتی ايجاب نمی‏كند كه الزاما چون برق بجای چراغ نفتی‏ و هواپيما به جای الاغ آمده است بايد مسائل حقوقی مربوط به اينها از قبيل‏ خريد و فروش و غصب و ضمان و وكالت و رهن هم يك سره تغيير كند و يا چون والدين و فرزندان و زوجين اعصار گذشته الاغ سوار بوده‏اند و پدران و مادران و فرزندان و شوهران و زنان عصر ما هواپيما سوارند پس الزاما بايد حقوق والدين براولاد و حقوق‏ چاولاد بر والدين و حقوق زوجين بر يكديگر در عصر ما بكلی دگرگون شود . اسلام راه است نه منزل و توقفگاه . خود اسلام از خود به عنوان راه ( صراط مستقيم ) ياد می‏كند . غلط است كه بگوئيم چون منزلها عوض شود راه‏ هم بايد عوض شود . در هر حركت منظم دو عنصر اساسی وجود دارد : عنصر تغيير مواضع كه متواليا صورت می‏گيرد و عنصر ثبات راه و مدار حركت . ثانيا آيا تنها اسلام است كه به عنوان يك ايدئولوژی و يك فلسفه‏ اجتماعی و يك راهنمای سفر و حركت و تكامل مدعی جاودانگی است ؟ ! آيا مكتبهای اجتماعی ديگر كه خود بيش از همه سنگ اصل تغيير را به سينه‏ می‏زنند و هر پديده‏ای را ناپايدار می‏دانند خود آن مكتب را نيز متغير و ناپايدار می‏دانند ؟ می‏دانيم كه جهان بينی ماركسيسم براصل تغيير و عدم‏ ثبات طبيعت بنا شده است ولی هرگز ماركسيستهای اصيل ، ماركسيسم را به‏ عنوان پديده‏ای كهنه و متعلق به قرن گذشته تلقی نمی‏كنند ، هرگز نمی‏گويند به دليل اينكه شخص كارل ماركس دوران جوانی را پشت سرگذاشت پير شد و سپس مرد ، ماركسيسم هم محكوم به پيری و مرگ است ، برعكس از ماركسيسم‏ به عنوان اصولی پولادين و خلل ناپذير ياد می‏كنند . لنين درباره ماركسيسم می‏گويد : " شما نمی‏توانيد حتی يكی از فرضيات‏ اساسی يا يك جزء ذاتی از فلسفه ماركسيسم را حذف كنيد بدون آنكه ترك‏ حقيقت واقعی كرده باشيد و بدون آنكه در آغوش دروغهای ارتجاعيون بورژوا قرار گرفته باشيد . فلسفه ماركس‏ مانند يك قطعه محكم پولاد است "   چرا ؟ آيا استثنائی در جهان رخ داده است ؟ يا خير ، ماركسيسم از آن‏ جهت اين ادعا را دارد كه يك فلسفه است نه يك پديده ، و به علاوه‏ فلسفه‏ای است كه به حسب ادعای خود قوانين واقعی زندگی بشر را شناخته‏ است . بديهی است كه ماركسيسم نمی‏تواند اين ادعا را در انحصار خود قرار دهد . هر فلسفه اجتماعی می‏تواند اين ادعا را اظهار كند و دليل خود را ارائه دهد . هيچ مكتب اجتماعی را به دليل شناسنامه و تاريخ تولد نمی‏توان محكوم به‏ زوال و فنا دانست . از اينرو ما اگر بخواهيم درباره اسلام و مقتضيات زمان قضاوت كنيم تنها راه اينست كه با معارف اسلامی آشنا شويم و روح قوانين اسلامی را درك‏ كنيم و سيستم خاص قانونگزاری اسلامی را بشناسيم تا روشن شود كه آيا اسلام‏ رنگ يك قرن معين و عصر مشخص دارد و يا از مافوق قرون و اعصار ، وظيفه‏ رهبری و هدايت و سوق دادن بشر را به سوی تكامل برعهده گرفته است . البته توجه داريم كه نظريه‏ای درباره تاريخ وجود دارد كه می‏توانيم آن را " ماديت تاريخ " بناميم يعنی اينكه تاريخ از نظر ماهيت يك موجود صددرصد مادی است ، نيروئی كه موتور تاريخ را به حركت می‏آورد روابط اقتصادی جامعه بشری است و ساير شؤون حياتی اعم از فرهنگی و دينی و قضائی‏ و اخلاقی تابعهای متغيری است از روابط اقتصادی ، و روسازيهايی است بر روی اين زيرسازيها ، و طبعا با دگرگونی روابط توليدی و اقتصادی ، همه شؤون زندگی بالطبع‏ دگرگون می‏گردد . اگر اين نظريه درست باشد جبرا و الزاما با تكامل ابزار توليدی و روابط اقتصادی همه چيز بايد تغيير كند . اكنون مجال نقد اين نظريه كه نيازمند به بسط زيادتری است نيست ، همين‏ قدر می‏گوئيم اين نظريه نتوانسته است توجيه درستی از تاريخ بيابد و هم‏ نتوانسته تأييدی از صاحبنظران مستقل الفكر و غيرمقلد به دست آورد . تاريخ ، ساخته انسان و روابط انسانها است . در انسان و در روابط انسانی‏ عناصر پايدار زيادی وجود دارد كه ثبات و بقاء خود را علی رغم تغييرات‏ روابط اقتصادی حفظ كرده است . اكنون نوبت آن است كه در مختصات سيستم قانونگزاری اسلام بحثی به عمل‏ آوريم ، همان مختصاتی كه سبب شده بدون آنكه اجازه بدهد نسخ و تبديل در اصل قوانين اسلام رخ دهد و بدون آنكه بگذارد كوچكترين آسيبی به جاودانگی‏ آن برسد آن را نرم و قابل انعطاف و انطباق با صور متغير زندگی ساخته‏ است .